دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است... اما ، بال از جنبش رسته است... وسوسه چمن ها بيهوده است... ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است... در چشم پرنده قطره بينايي است : ساقه به بالا مي رود ...
ميوه فرو مي افتد...
دگرگوني غمناك است... نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي... پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است... چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند... سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است... سرشاري اش قفس را مي لرزاند... نسيم ، هوا را مي شكند :
دريچه قفس بي تاب است...
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:11 توسط ..:: غریبه ایرونی ::..
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند ... شب سليس است، و يكدست ، و باز ... شمعداني ها ... و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند ... پلكان جلو ساختمان ... در فانوس به دست ، و در اسراف نسيم ... گوش كن ... جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا ... چشم تو زينت تاريكي نيست ... پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا ... و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد ... و زمان روي كلوخي بنشيند با تو ... و مزامير شب اندام ترا ، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند ... پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت ... بهترين چيز رسيدن به نگاهي است ... كه از حادثه عشق تر است ...
..::آمار بازديد::..
افراد آنلاين :
بازديدهای دوستان: