تبليغاتX
... va amma Eshgh
... sedayeh faselehast, sedayeh faselehaie ke ghargheh ebhamand




دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است...

اما ، بال از جنبش رسته است...


وسوسه چمن ها بيهوده است...


ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است...


در چشم پرنده قطره بينايي است :


ساقه به بالا مي رود ...

ميوه فرو مي افتد...

دگرگوني غمناك است...


نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي...


پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است...


چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند...


سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است...


سرشاري اش قفس را مي لرزاند...


نسيم ، هوا را مي شكند :

دريچه قفس بي تاب است...





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:11 توسط ..:: غریبه ایرونی ::..






ديرگاهی است كه در اين تنهايی ...

رنگ خاموشی در طرح لب است ...

بانگی از دور مرا می‌خواند ...

ليك پاهايم در قير شب است ...

رخنه‌ای نيست در اين تاريكی ...

در و ديوار به هم پيوسته ...

سايه‌ای لغزد اگر روی زمين ...

نقش وهمی است ز بندی رسته ...

نفس آدم‌ها ...

سر بسر افسرده است ...

روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا ...

هر نشاطی مرده است ...

دست جادويی شب ...

در به روی من و غم می‌بندد ...

می‌كنم هر چه تلاش ...

او به من می خندد ...

نقش‌هايی كه كشيدم در روز ...

شب ز راه آمد و با دود اندود ...

طرح‌هايی كه فكندم در شب ...

روز پيدا شد و با پنبه زدود ...

ديرگاهی است كه چون من همه را ...

رنگ خاموشی در طرح لب است ...

جنبشی نيست در اين خاموشی ...

دست‌ها پاها در قير شب است ...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 6:44 توسط ..:: غریبه ایرونی ::..